شهریور 90

چرت کوتاه روی موزاییک های یخ زده به مسیر خود ادامه می دهد اما جای غول بزرگ مهربان را پر نمی کند. دوست دارم غول بزرگ مهربان همچنان بنویسد.

فیلم مزخرف دانمارکی ای دیدیم به نام " در جهانی بهتر" یا چنین چیزی. مبنای انتخابمان، جایزه ی اسکار و گلدن گلابی بود که فیلم گرفته. با این حساب فکر کنم فیلم " کبری 0011" را هم از ایران بفرستند ، بیراه نباشد. نوید وقتی داشت از خانه بیرون می رفت لبخندی بر لب داشت. لبخندی به نشانه ی رضایت از تایید ایدئولوژی منفی اش نسبت به آکادمی اسکار.

فیلم هایی که در این یک و نیم ماه دیده ایم: 

کلاه (ژان پیر ملویل) – کلئو از 5 تا 7 (آینس واردا) – فریادها و نجواها (برگمن)- چاینا تاون (پولانسکی) -  یک سال دیگر (مایک لی) – دختران بد (کلود شابرول) – مهمانی دلخواه ( همان) – قاعده ی بازی – بندر سایه ها ( مارسل کارنه) – تعقیب ( کریستوفر نولان) – شبح اپرا ( شوماخر) – نامه از زنی ناشناس ( ماکس اوفلس)

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
تگ ها :

ادبیات و سیاست

        برخی رویدادهای سیاسی و اجتماعی، خواه نا خواه روی ادبیات تاثیر گذاشته اند و حتی مسیر آن را تغییر داده اند. جنگ های جهانی و در ایران کودتای ٢٨ مرداد و انقلاب ١٩٧٩ از آن دسته اند. فکر می کنم اتفاقات هفته های اخیر نیز سال های سال در خاطر مردمان این سرزمین بماند. اتفاقاتی تلخ با پس لرزه های پیش بینی نشده. آیا سانسور در ایران اجازه ی نشر آثار ادبی که مطمئنا با تاثیر از این حوادث نگاشته خواهن شد را خواهد داد؟ من فکر نمی کنم. شکاف مردم و حاکمیت عمیق تر خواهد شد و حکومت ماهیت خود را آشکار خواهد کرد. ماهیتی که بی رودر وایسی بر مبانی ای جز دموکراسی بنا شده است.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
تگ ها :

کسی که به ما نریده بود،کلاغ کون دریده بود

امام جمعه موقت تهران مخالفت با ولی فقیه را مخالفت با خدا دانست و خواستار "برخورد قاطعانه و بی‌رحمانه قوه قضائیه" با مخالفان شد. نماز جمعه روز پنجم تیرماه به امامت احمد خاتمی از روحانیون افراطی طرفدار دولت برگزار شد.

 

 

به گزارش خبرگزاری کار ایران، احمد خاتمی در خطبه دوم نماز جمعه، با اشاره به قتل فجیع ندا آقاسلطان گفت: «در اغتشاشات اخیر یک خانم کشته شد. اوباما برایش اشک تمساح ریخت و غرب معرکه گرفت. هر عاقلی که فیلمش را دیده باشد، متوجه می‌شود کار خود اغتشاش‌گران است».

 

فیلمی که از صحنه قتل ندا پخش شده، نشان می‌دهد که او در کنار خیابانی ایستاده که محل تظاهرات و درگیری نیروهای انتظامی با معترضان است. اما احمد خاتمی گفت: «این خانم در کوچه خلوت بوده است. در کوچه خلوت نمی‌کشند، دستگیر می‌کنند. معلوم است که اگر کار نظام بود، در خیابان برخورد می‌کرد. اغتشاشگران برنامه ریزی کردند تا بعدا بهره برداری کنند».

 

حجت‌الاسلام احمد خاتمی در بخشی دیگر از خطبه دوم اضافه کرد: «تظاهرات غیرقانونی خلاف قانون است و چون رهبر هم نفی کرده خلاف شرع است. اغتشاش و تخریب اموال عمومی و آزار و اذیت مردم، بر اساس روایت دینی، بغی الله است و رهبر جامعه اسلامی می‌تواند با این افراد تا نابودی کامل آن‌ها بجنگد و یا مصداق محاربه است که اسلام اشد مجازات را برای آن‌در نظر گرفته است».

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
تگ ها :

کافه پیانو را به نشر چشمه پس دهید

رفتم و وبلاگ تهوع آور فرهاد جعفری را خواندم. ایشان سرمست از فروش هفتاد هزار نسخه ای کتاب، اعتراف می کند که آن آبرو را برای هزینه کردن در این روزها جمع کرده. یعنی برای حمایت از احمدی نژاد و دار و دسته ی متقلب و قاتلش (بله. قاتل.) من هم مثل کسانی که این کار را کرده اند کتاب کافه پیانو را به نشر چشمه پس خواهم داد. حالا به قول ایشان ما ها که در اقلیت مطلقیم و کتاب ایشان فلان قدر چاپ شده است. اشکال ندارد. همین اقلیت می خواهند کتابخانه ی خود را از لوث وجود آفتاب پرست ها پاک کنند.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
تگ ها :

آدم ها و تراژدی ها

یکی از غم انگیز ترین موقعیت های زندگی مشاهده ی تغییر آدم ها است. نه فقط تغییر چهره و مسلک و عقیده. تغییر چیزهایی که تا کنون مولفه ی شناخت آن آدم و اصلا دلیل مطرح بودن آن آدم برایت هستند. قدرت، پول، وسوسه، سکس و مذهب ممکن است آدم ها را از این رو به آن رو کند. بد روزگار وقتی است که کسی را دوست داری به ناگاه می بینی از آن آدم چیزی که می شناختی دیگر نمانده است. گویی قالب تهی کرده و آن یکی آدمی که می شناختی مرده. گاهی باید برای قلب ماهیت یک آدم سوگواری کرد.

...................................................................................................................

چه قدر کافی است؟ سرنوشت تا چه حد وظیفه دارد هشدار دهد؟ چشمک های پنهان و پیدای سرنوشت را ندیده گرفته ام. یک سال است و دیگر کافی است.یک سال است تمام هستی دارد به من آلارم می دهد که فرار کن. از این منجلابی که به نام های مقدس برای خود ساخته ای بیرون بیا. نمی شنوم یا خود را به نشنیدن زده ام؟ دیگر کافی است. می خواهم بشنوم و تن دهم.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها :

شیشکی اشباح

محمد قائد چه بانمک نوشته است:

در ایران ِ قرن نوزدهم بسیاری یقین یافتند در اینگیلیس عقول قوم می‌نشینند نقشه‌هایی برای‌ ادارۀ‌ جهان طی‌ صد سال بعد می‌کشند و در دولابچه‌ای سرّی می‌گذارند، و سیاسیون هر چند وقت یک بار سر وقت آن گنجه می‌روند و طبق دستور عمل می‌کنند...

 ارقامی که به‌عنوان نتیجۀ انتخابات بیرون دادند بیش از آنکه در مقولۀ ریاضیات بگنجد از نوع شیشـَکی بود ــــ آن هم دست‌ساز نه مهندسی‌‌ساز، اما کشیده و پرصدا و حاکی از اعتمادبه‌نفسی غیرعادی، مشخصاً به منظور تحقیر چند ده میلیون نفر.

در یادآوری ِ اعتقادات خرافی‌ پدران ِ ‌رندمان نمی‌توان از پوزخند و حسرت خودداری کرد: آن جلسات فراماسونی عقلای‌ توطئه‌گر ِ وطنخواه و دولابچه‌ها و نقشه‌های صدساله در کپی‌کاری ِ تحت لیسانس ما تبدیل به شیشکی‌ای ‌شده است که انگار یک مدّاح بدصدا پشت ”اکو“ی ارزان‌قیمتی که دم میدان بهارستان اجاره می‌دهند اجرا کند.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱
تگ ها :

 

برویم هفت تیر و تا میدان ولی عصر سکوت کنیم. برویم توپخانه و با سری به دوار افتاده سکوت کنیم. شاید فردا برویم میدان انقلاب و کمی آن جا هم سکوت کنیم. چطور است اصلا سکوت کنیم؟

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠
تگ ها :

 

خواب دیدم مرده ام. واقعی ترین و غم انگیز ترین خوابی که به عمرم دیده ام. سر صبح. روی تخت بیمارستان خوابیده ام و دکتری در حال تکه پاره کردن بدنم است. سرم را می شکافد. چشم هایم را مثل دو توپ پینگ پنگ در می آورد و یک گوشه می گذارد. من از زاویه ی دیگری شاهد ناتوان این نمایشم. کار به مهمترین قسمت عمل می رسد و دکتر که مثل یک خنثی کننده ی بمب عرق کرده موقع وصل یا قطع کردن یک رگ یا عصب دست هایش می لرزد. صداهایی امیدواری می دهند که این دکتر کارش را بلد است اما ناگهان چهره اش در هم می رود. منِ مثله شده شروع به سرفه می کنم و پیچ و تاب می خورم و تمام می شود. دکتر نا امید صحنه را ترک می کند. من می مانم بدن بی جانم. می گویم یعنی تمام شد؟ راه برگشتی نیست؟ من از کسی خداحافظی نکرده ام. و دلم برای مادرم می سوزد.با تمام وجود حس می کنم: جای برگشتی نیست.

 

چند جوانی که این روز ها (طبق شنیده ها ) کشته شده اند عینا همین حس را دارند.می دانم دلشان برای مادرانشان تنگ شده است.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥
تگ ها :

به افتخار یک دوست

این پست تقدیم می شود به یک دوست ناشناس: دو نقطه دی. اما من نمی توانم به وبلاگ تو سر بزنم. چون به محض کلیلک کردن ، سی و نه پنجره برایم باز می شود.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱
تگ ها :

هیچ چیز

چرا این «هیچ چیزی نشده ای» دارد از پریروز این طور دیوانه ام می کند؟ شاید چون حقیقت دارد. و شاید هم چون بیانِ فشرده ای است از یک زندگینامه ی تلف شده.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
تگ ها :

هیچ چیز

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦
تگ ها :

دوست دارم...

دوست دارم چشم باز کنم و در دنیای دیگری باشم. نه در رویا. دوست دارم بدون آن که بفهمم، برایم یک بازی ترتیب بدهند. دوست دارم چشم باز کنم و ببینم کسانی که دوستشان دارم آه که چقدر اندکند!- از دور و نزدیک آمده اند تا مرا خوشحال کنند. دوست دارم بشنوم: خب حالا چشماتو ببند. دوست دارم کسی آن قدر نوازشم کند که دلم روشن شود. دوست  دارم مثل صحنه ی آخر فیلم هامون همه دورم را بگیرند و بگویند فلانی، اندوه و خستگی  تمام شد. دوست ندارم همه ی این ها فقط رویا باشند.

 

 

 و حتی می ترسم.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
تگ ها :

خرداد

نوموس (سنجاب من) حیوان بسیار فهمیده و فرهنگی ای شده. شب ها در قفسه ی کتابخانه، پشت کتاب ها می خوابد و روز ها همان کتاب ها را می جود.

...................................................................................................................

رفتم برای اولین بار سری به آمار وبلاگ «چرت کوتاه....» بزنم. خوشحال شدم از این که تا کنون نزدیک به ١٠٠٠ بازدیدکننده داشته. یک ساعت بعد اتفاقی رفتم به وبلاگ ترانه علیدوستی، نوشته بود بازدید دیروز: ٧۶٠ نفر. برو بازیگر شو تا نوشته هایت را بخوانند. برو دکتر شو تا آپارتمان هایت را بخرند. برو کارگردان شو تا تصحیح اشعار کلاسیکت فروش رود. برو پولدار شو تا نماینده ی مجلست کنند.

...................................................................................................................

شاید از «چرت کوتا...» یک داستان در بیاورم و به مجموعه داستان ها اضافه کنم. اصلا اسم کتاب هم همین باشد بهتر است. هم این که عده ای این عنوان را می شناسند و هم اسم جذاب تری است.

 

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
تگ ها :

عکس قدیمی

یک عکس ۴۵ ساله از توی بساط یکی از آشنایان بیرون آمده و فعلا موضوع بحث و تفریح اقوام شده. عکسی از کلاس درس اول تا پنجم. مامان در آن عکس پنج ساله است و در کنار یک فوج کودک دیگر، صفحه اول کتاب درسی (عکس شاه و فرح) را باز کرده اند و به دوربین می نگرند.روز به روز بینشان تعدادی از اقوام و آشنایان دیگر هم کشف می شود. حالا همه حکایت ها به کنار آن چه نظر مرا جلب کرد یک بچه ی خیلی ریزه است که کتاب را درست جلوی صورتش گرفته و در عکس صورتش دیده نمی شود. تا ابد.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸
تگ ها :

اشکال کجاست؟

چند روز است هر چه پست در «چرت کوتاه...» می گذارم و هر تغییری که می دهم، در وبلاگ نمایش داده نمی شود. کلافه شده ام. یک بار دیگر هم این اشکال پیش آمد که خود به خود رفع شد. اگر ادامه یابد جل و پلاسم را جمع می کنم و می روم به یک خانه ی دیگر.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها :

.

« تصمیم گرفتم تا ظهر توی تختخواب بمانم. شاید تا ان موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصفه ی دیگرشان را تحمل کنم. »

از رمان عامه پسند/چارلز بوکوفسکی

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
تگ ها :

 

جناب بی بی کینگ! شما را به نعره هایتان قسم. بیایید و این بساط را از اتاق من جمع کنید. نه که تنها نباشم. که ستاره هایم را توی بساط کسی جا گذاشته ام. شما بگیر از سر دیوانگی است.  

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :

نیمه ی اردی بهشت

با وضع نا گواری که این چند روز دچارش هستم نوشتن خیلی سخت است. نمایشگاه کتاب نزدیک است و من نتوانستم کتابم را به نمایشگاه برسانم. سه هفته است درگیر داستانی هستم که عالی شروع شده ولی ادامه نمی یابد. به محض تمام شدنش هر چه دارم به دست ناشر می سپارم. این ها حاشیه اند. اصل اما وضعیت ناخوشایند کسی است که سال ها نزدیک ترین و عزیز ترین کس من بوده. ناراحتی و افسردگی او برایم تحمل ناپذیر است و بدتر این که کار چندانی ازمن ساخته نیست. خوانندگان " چرت کوتاه..." هنوز همان تعداد انگشت شمار سابقند که برای بی حوصله ای چون من شده است: بحران کمبود مخاطب. این سوال اساسی است: اگر اصلا روزی یک نفر هم پیدا نشود که چیزی از من بخواند، باز هم خواهم نوشت؟

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥
تگ ها :

سالگرد

حالا که قرار است سال بچرخد و بچرخد و باز صاف برسد به همین روز های نکبتی، من هم از مقام دانای کل، با تمام جل و پلاس و صورت شطرنجی و سبیلِ به نشانه ی اعتراض، آویخته، نزول می کنم به شخصیت اول یا حتی دوم توی ورق های کاهیم و می شوم آن مردِ جوانِ دل مرده ای که با هر پک نیمه عمیق از سیگار غم ناک توی دستش با انگشت یکی مانده به آخر، ضربه ای آرام به لب پایینی می زد و با نگاهی (فقط به ظاهر) به دوردست ، با خود می اندیشید این تارهای سپیدِ دوره گرد از کجا می آیند که یک شبه، بی خبر، سبز می شوند و تا دنیا دنیاست سپید باقی می مانند. می شوم آن که شخصیتِ اولِ زنِ داستانش به یک باره چون دودی که هم اکنون در هوا منتشر می شود، کم رنگ شد ، در جهان گسترده شد. نا پدید گشت. مرد داستان از آن پس، هر چه دست انداخت، چیزی که از لای انگشت ها در نرود، حاصل نشد.

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
تگ ها :

چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری امسال، مراسم همیشگی باغ پارسا- حالا کم فروغ تر از پیش- برقرار بود. بچه هایی که سال های قبل توی دست و پا می لولیدند حالا دیگر آن قدر بزرگ شده بودند که شب را تصاحب کنند و ما، صاحبان تازه واردِ تار موهای اندک اما شرمگینِ سپید، گویی « در آستانه ی فصلی سرد » خیره به آتش می نگریم.

 

  
نویسنده : ایمان.الف.خلیفه ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها :

← صفحه بعد